از شاعر مبارز شیلی
چه جنگ نفرت باریست
آه رفقا !
به آلفردو کمک کنید
سینه اش تیر خورده
از بازوی زامانی خون میچکد
یاتین عکس زنش را در آغوش کشیده و با پای قطع شده
خود را به سمت سنگر میکشاند
آه رفقا !
به فیلدن کمک کنید
غرق در خون
روی خاک سرد،به خود می پیچد
سانتیک فریاد های دلخراش میکشد
فرمانده ماتیلن
چشم به آسمان دوخته و شوکه شده
و من پرواز کنان
همه چیز را از بالا می بینم...
( پابلو زامارونا )
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۸۷ ساعت 0:0 توسط گروه تحریریه
|