تلاش

در شش سالگی تلاش کردم تا

از روی پرچین ها بپرم

در دوازده سالگی تلاش کردم

تا بهترین نمره ی کلاس را بیاورم

در هجده سالگی تلاش کردم

به ادگار بفهمانم که عاشقش هستم

در بیست و سه سالگی تلاش کردم 

تا دانشگاه را تمام کنم

در سی سالگی تلاش کردم تا

مرد زندگیم را دوست بدارم

در سی و دو سالگی تلاش کردم

تا بچه ام  راسالم به دنیا بیاورم

در چهل سالگی تلاش کردم

مرگ مادرم رافراموش کنم

در چهل و هشت سالگی تلاش کردم

دخترم را از ازدواج با آنتوان منصرف کنم

در پنجاه و دو سالگی تلاش کردم

چروک هایم را بپوشانم

در پنجاه و شش سالگی  تلاش کردم

نوه ی عقب مانده ام را تحمل کنم

در شصت و دو سالگی تلاش کردم

پارکینسونم را از همه مخفی کنم

و حالاهمه ی تلاشم رامیکنم

تا از مرگ بگریزم...

                                                                         (سوزان ناتلین)

 

داستان مینی مال از همکارمان کوروش

همیشه فکر میکردم که خوشبخت ترین مرد دنیا هستم،همسرم مرا میپرستید،معشوقه ام عاشق ام بود، تازگی ها هم با یک دختر جوان آشنا شده بودم که ظاهرا از من زیادی خوشش می آمد و برای قرار گذاشتن خیلی عجله داشت و البته نمیدانست که زن و بچه دارم.

روز تولد معشوقه ام بود ،قرار بود برای همسرم کرم مرطوب کننده بخرم،از خانه بیرون رفتم ،بعد از اینکه کرم را برای همسرم و یک ساعت مچی برای معشوقه ام خریدم،به او تلفن زدم و تولدش را تبریک گفتم  و قرار فردا را قطعی کردم،بعد از آن به کافی شاپ رفتم ، دوست دختر جدیدم با آرایشی غلیظ منتظرم بود

همه چیز خوب پیش میرفت ،یک لحظه هوس کردم گیلاسی را که روی سان شاین او بود بردارم،که ناگهان دچار  یک حمله ی خفیف قلبی شدم و از حال رفتم،دوست دخترم هم که از قرار معلوم شیفته ام شده بود بلا فاصله موبایلم را از جیب کتم در آورده و به آخرین شماره ای که گرفته بودم زنگ زده بود.

مشکل تنها اینجا بود که شماره ی معشوقه ام را به نام خواهرم ذخیره کرده بودم،دوست دخترم هم با دستپاچه گی و ضمن معرفی خودش ماجرا را به معشوقه ام گفته بود،معشوقه ام هم که خیلی عاشقم بود فورا به تنها جایی که میتوانست ،یعنی خانه ام ،زنگ زده و موضوع را به همسرم گفته بود.همسرم هم که مرا میپرستید فورا به همراه برادرش به کافی شاپ آمده بود.                                                                                                               

 خیلی زود حالم خوب شد اما حالا اکثر اوقاتم به بچه داری میگذرد.

دوست دخترم رفت،معشوقه ام شوهر کرد و زنم طلاق گرفت!

                                                                             (کوروش،تحریریه)

 

از همکارمان کوروش

سر انجام

در صبحگاهی مضطرب،در تابستان

یا شامگاهی دلگیر در پاییز، با بدرقه ی اذان

یا در بازگشتی از خرید گوشت یا نان

پاکت به دست ،در سر اما

                              اندیشه ی  پایان

یا در بهار

یا زمستان

در بارش برف

                            یا ترنم باران

ترکت

        خواهم

                   کرد

سر انجام ترکت خواهم کرد...  .

                                                                         (کوروش، تحریریه)

 

                

 

 

من و لورا

خواهرم لورا بزرگتر از من است

او به راحتی من را از زمین بلند میکند

من بار ها و بار ها تلاش کرده ام

و نتوانسته ام او را بلند کنم

لورا باید

چیز سنگینی در درون داشته باشد

 

My sister Laura's bigger than me
And lifts me up quite easily.
I can't lift her, I've tried and tried;
She must have something heavy inside.

Spike Milligan

 

من خوبم (شاعر هلندی)

 

به زمین نگاه میکنم

ترا میبینم

به ماه نگاه میکنم

ترا میبینم

هر روز  عصر از کانال  یو-ام  

به من  چشم می دوزی وبا من حرف میزنی

  همه میگویند تو با والنتین رفته ای

 میدانم

تو  تمام آسایشگاه های دنیا را

به دنبالم خواهی گشت

و من ردت را با

جاده ها دنبال خواهم کرد...

                                                                     ( سگارو کارپنتر)

از شاعر تانزانیایی

Go to fullsize image

از کنار رودخانه ی پانگانی

تا کشتزارهای پنبه را میدوم

تمام تنم بوی زغال سنگ میدهد

تو بادستان پینه بسته ات

دانه های قهوه را میچینی

و آهنگ محزون بلادرت را میخوانی

نگاهم میکنی و میخندی

پلک هایت از خستگی روی هم می افتند

غروب شده و تو باید مزد ناچیزت را بگیری

بچه ها را به  روفان سپرده ای

نگران منتان سه ساله هستی

 دلتنگ از روزگار

دست در دست هم

 آواز میخوانیم تا کلبه...

                                                                           (پاندری سوکوئان)

 

 

 

از کتاب(بیروت سرزمین رویاها)

 

سلما !

دختر چشم سیاه همسایه

تو بوی سرزمینم را میدهی

بوی بهار بیروت

وقتی از کنارم رد میشوی با شرم

چون شکوفه های  گیلاس

معطر میکنی تمام کوچه ها را

دیروز از پشت دیوار

به انتظارت

هزار بار سرک کشیدم

و شکوفه ها

از انتظار پژمردند

تو نیامدی و من

به وسعت لبنان  گریستم... 

                                                               (سلیمان العینی زورمابی) 

 

 

 

 

 

 

 

از شاعر مبارز شیلی

چه جنگ نفرت باریست

آه رفقا !

به آلفردو کمک کنید

سینه اش تیر خورده

 از بازوی زامانی خون میچکد

یاتین عکس زنش را در آغوش کشیده و با پای قطع شده

خود را به سمت سنگر میکشاند

آه رفقا !

به فیلدن کمک کنید

غرق در خون

روی خاک سرد،به خود می پیچد

سانتیک فریاد های دلخراش میکشد

 فرمانده ماتیلن 

 چشم به آسمان دوخته و شوکه شده

و من پرواز کنان

  همه چیز را از بالا می بینم...                                                                 

                                                                                 ( پابلو زامارونا )       

 

 

زندگی نامه ی اینگمار لارسن

بر گرفته شده از روزنامه ی نیویورک تایمز (آوریل۱۹۹۷)

توماس لارسن در آگوست ۱۹۲۶ در خانواده ای کاتولیک در روستای کوچکی به نام سارنت در نزدیکی شهر فالون مرکز ایالت کوپاربرگ ،در کشور سوئد به دنیا آمد

توماس ششمین فرزند و تنها پسر خانواده وپدرش کشاورز و از اهالی پومر بود

زندگیشان به سختی میگذشت که پدرش در اثر ذات الریه جان باخت و توماس را که در آن زمان دوازده سال بیشتر نداشت  با خانواده اش تنها گذاشت.

 اینگمار لارسن در خاطراتش  اینگونه نوشته است:((روزی که پدرم را در کنار رودخانه ی سالانته به خاک سپردیم برف میبارید و آنجا بود که اولین زمزمه های شعر به ذهنم رسید)).

در بعضی از  اشعار لارسن این رودخانه برجستگی خاصی دارد و همیشه به نماد فقدان تبدیل شده است.

در این زمان طاقت فرسا لارسن تصمیم گرفت در کنار کار و سر پرستی خانواده به درسهایش نیز بپردازد.

در هجده سالگی توانست در رشته ی جامعه شناسی در دانشگاه ملی استکهلم پذیرفته شود.لارسن در خاطراتش اینگونه نوشته است((وقتی به مادرم گفتم قصد رفتن به دانشگاه را ندارم،تا چند روز با من حرف نمیزد،یک روز وقتی دور میز صبحانه نشسته بودیم،مادرم با همان متانت همیشگی رو به من کرد و گفت:آینه ی تو و خواهرانت در گرو رفتن تو به دانشگاه است، وقتی فهمیدم که مادرم برای این کار تنها اسبمان را فروخته است،به شدت متاثر شدم و تصمیم گرفتم هر چه زودتر مرد بزرگی شوم)).

در تمام مدتی که لارسن درس میخواند مخارج خانه را از طریق کار در یک صحافی کتاب تامین میکردو اکثر کتابهای شعرای بزرگ جهان را که برای صحافی میآوردند مطالعه میکرد.از آنجایی که خودش نیز دستی به قلم داشت تصمیم گرفت شعر هایش را در پاورقی مجله های ادبی چاپ کند.

اولین بار شعر (پدرم در رودخانه ی سالانته آرمیده است)با نام مستعار اینگمار لارسن به چاپ رسید.

بعد از اتمام دانشگاه لارسن مجبور شد استکهلم رابرای کار در یک مدرسه در روستای پرنتن ترک کند.در همان سال بود که مادرش در اثر سکته ی قلبی بدرود حیات گفت ولارسن مجبور شد آخرین خواهرش را نزد خود ببرد.

دو سال بعد لارسن با یکی از معلمین مدرسه به نام ماریا سنتیبلتون ازدواج کرد و در همین سال اولین مجموعه ی اشعارش با نام(دریا متلاطم شد)با استقبال چشمگیری روبرو شد.در سال ۱۹۵۲ و در سن ۲۶ سالگی توانست جایزه ی انجمن شعر جوان سوئد را از آن خود کند

در سال ۱۹۵۷ به خاطر کتاب (آنسوی دیوار چه کسی است)برنده ی قلم زرین مجله ی ادبی پوام تایمز شد.سه مجموعه ی شعربعدیش بانامهای(سالانته برقص ـ۱۹۶۱ )و (دیوانه میخواند ـ۱۹۶۳)وچشمهای بسته ی ماریاـ۱۹۶۴)توفیق چندانی کسب نکرد و با استقبال روبرو نشد.

در سال ۱۹۶۶ ماریا در اثر سانحه ی رانندگی در گذشت و لارسن را با دو فرزنش تنها گذاشت ، بعد از این حادثه لارسن بر اثر افسردگی شدید در آسایشگاه روانی بستری شدو تا ۱۰ سال هیچ مجموعه ای به چاپ نرساند و در مجامع ادبی لقب شاعر خاموش گرفت.

در سال ۱۹۷۶مجموعه شعر (در آسایشگاه خبری نیست) را به چاپ رساندو مفتخر به دریافت جایزه ی خرس نقره ای دز سوئد شد.در همین سال عاشق جسیکا بالدن شدکه در کافه مونترال پاتق همیشگی لارسن کار میکرد .لارسن در خاطراتش نوشته است((جسیکا مرا همیشه یاد مادرم میاندازد،با الهام از او بود که توانستم کتاب (من،جسیکا،مادرم) را بنویسم))

 در سال ۱۹۸۰(من، جسیکا،مادرم)منتشر شد۷

در سال۱۹۸۵توماس لارسن ملقب به اینگمار لارسن در بیمارستان مرکزی شهر استکهلم در اثر سرطان کبد دیده از جهان فرو بست و طبق وصیتش او را در کنار پدرش در کنار رودخانه ی سالانته به خاک سپردند.

از مجموعه ی (( آسایشگاه خبری نیست))

هر روز عصر

پرستارباریک اندام

با دو قرص آبی و سفید

به دیدارم میآید

دیروز فرانک بیمار تخت بغلی دیگر از خواب بیدار نشد

سوزان در اطاق شماره ی ۲۳ فریاد میزند

پرستار   پرستار

....

مونیکا موهای نداشته اش را شانه میکشد

آلبرت همیشه با صندلی حرف میزند

به هر حال پدر مقدس

به ملاقاتمان نیا

در آسایشگاه خبری نیست

 

 

 

 

به مناسبت تولد فروغ   توسط تحریریه

برف میبارد و

جای تو هنوز هم

پرنمیشود

رد پاهایت را تا ظهیر الدوله

دنبال کردم

سکوت حکم فرماست

عروسک های کوکی با دو چشم شیشه ای

به من می نگریستند

و نمیدانم

بعد از این پک های عمیق

کدام شعر در تو جوشید

                                                   

 

 

شعری از کتاب آشفتگی های من

Go to fullsize image

دندانهایم را به هم می فشارم

کف دستانم عرق کرده است

لبانم می لرزد

نمی خواهم گریه کنم

نمی خواهم باور کنم

...............

زنی که داری پشت بوته ها می بوسی اش

آنت

خواهر من است

                                                           (سارا  پاتیوشا  پوستسکی )

تولد از شاعر استرالیایی

اولین بار در خوکدانی  بودکه بوسیدمت

در اصطبل  با من  هم آغوش  شدی

ودر مرغدانی بود که  حامله شدی

بچه  را در گاوداری  به دنیا آوردی

  ومن از دم خوکدانی تا اصطبل چونان اسبی رم کرده

 به جنگل های  فارنت  فرار کردم

و تو نتوانستی با آن نوزاد قورباغه ای شکل 

به من برسی

و من   

آزاد شدم

                                                                (نیکولاس کریجمن)

 

آرزوهای بزرگ

Go to fullsize image

هیکلی هستی و پر گوشت

مثل کلوچه ی زنجبیلی نرم

ترا در دهان  میگذاشتم و تو از لبانم

میچکیدی

لطیف هستی مثل خمیرهایی که

همیشه مادرم در آشپزخانه ورز می داد

ساق پاهایت چون وردنه ی آشپزخانه

سفت و محکم

....

سینه هایت به گرمیه

تنورهای داغ نانوایی

شکمت چون آرزوهای من بزرگ

و من در فکر مانکن فرانسویی هستم

که دور از چشم تو

بوسیدمش

                                                        (آنتوان موسونکوف)

کتابخانه ی آلمانی

Go to fullsize image

به ردیف  کتابهای کتابخانه ام نگاه میکنم

نیچه در قفسه ی دوم ،ردیف سه نشسته است

 و ریلکه  در کنارش ،آرام چرت می زند

بودلر  از قفسه ی سوم سرک میکشد

هاینریش بل  افسرده  سرش را بر شانه های بیکل گذاشته

و هق هق گریه هایش

نمیگذارد   که من بخواب روم                 

                                                                        (دیتر اشتاینگر)

مرد آشوب

تو محله های پایین  نیویورک بود 

که بابام عاشق یه زن سیاه شد  که الان مامانمه

تو محله های بالا شهر نیویورک بود

که من عاشق یه زن سفید شدم

آخ پسر نمیدونی که پوست سفیدش....

حالا من تو دادگاه نشستم و

سفیدا  دارن محاکمم میکنن

به جرم این که من کله  ی سفید اونو  ترکوندم

پسر یادت باشه

کسی حق نداره به سیاها تف بندازه

 

                                                                                   ( مایکل مونتانا) 

انتظار

Go to fullsize image

 

همیشه دیر می آیی

 همیشه  مرا دیر می بوسی

همیشه مرا در انتظار میگذاری

همیشه  بوی دود می  دهی

همیشه   قول می دهی   که بار دیگر دیر نکنی

اما

ترافیک...                                    

                                                                     (لورنزو سالوادوره)

سرخ وسیاه  از شاعر فرانسوی تبار

Go to fullsize image

سرخ و سیاه

چشمانت و لبانت

 حریر بدن عریانت را به من بپیچ

ولبان داغت را   بر پیشانی ام بکش

...

پولت را بگیر و  برو 

                                      (ژرژ پیر بوزو)

پرواز زرافه  شعری از شاعر فنلاندی

Go to fullsize image

 

ساعت از حرکت ایستاد

برگ درخت ها خشک شد

آب اقیانوس یخ بست

مورچه ها شروع به حرف زدن کردند

خرس ها به خواب ابدی رفتند

تمام کاغذهای جهان در آتش سوخت

و

زرافه ها به پرواز در آمدند

چون تو مرده  بودی

                                                                    (ارنست دانگلار)            

یک داستان مینی مال  ژاپنی

 Go to fullsize image

 

سامورایی به طرف شمشیرش حمله برد.شمشیرش را خیلی وقت بود که بالای قاب عکس پدرش گذاشته بود.

 قاب عکس پدر در اثر حمله سامورایی به زمین افتاد و از وسط دو نیم شد

سامورایی فهمید که هنگام مرگش فرارسیده است.

دوروز طول کشید تا زن سامورایی پی ببرد که او  در خانه ی قدیمی شان در روستای اوکایا

به خاطر بیماری قدیمی اش هاراگیری کرده  است.

                                                                  ( شینجی تاکی تورا)

آزاد باش

Go to fullsize image

اگر همه ی راهها به بن بست میرسد

روی پاهایت بپر

و مثل عقاب

آزاد باش

اگر ترا نمی پذیرند

بخروش

و مثل ببر

نترس باش

اگر بدنت را می خراشند

بدو

و مثل قوچ 

سریع باش 

اگر دوستت ندارند

برو

و مثل کرکس

تنها باش                          

                                                                    (زیگان سادلن)

داستانی  مینی مال از کتاب سفر به هیلاکیوت

 

 Go to fullsize image

 

عاقبت عشق

پتی گربه ملوس کوچولو روی کاناپه کنار پایم  دراز کشیده  بود

که ساندرا  گربه سیاه رابرت  همسایه دیوار به دیوار را در حیاط دید  و شروع کرد به میو میو کردن .

سعی کردم  با گلوله  های  رنگی کاموا مشغولش کنم .اما پتی خیانتکار  شده بود

شیر  را با بیسکوییت قاطی کردم .میدانستم  خیلی  دوستش دارد.اما  هیچ اعتنائی نکرد

من هم تفنگم را آوردم و گلوله ای در مخ  تیله ایش خالی کردم وگفتم

حالا برو پیش ساندرا                            

                                                                            (مونیکا ریلیس)            

کافه لته

Go to fullsize image

 

 این چندمین سیگاری است که  بی فندک روشن نمیشود

تو در کافه لته نشسته ای 

واین چندمین لیوان مشروبی ست که بی پول ،نمی نوشی

دستم را بگیر  ، زیر باران ،روی سنگفرش های خیس

دستم را بگیر تا ازجهان ،فرار کنیم

این چندمین سیگاری ست...

                                                    (ژولیت لوتیه)   

هایکویی از سرزمین مغول

Go to fullsize image

برف بر قله ی کوه

خورشید در آسمان

من در کویر مغولستان

 

 

         ( سیلا باتار)

یادهای سوزنی

Go to fullsize image

 به تو فکر میکنم

و به سوزنهایی که با هر یادت به  پارچه فرو می رود

هر نقشی از پارچه ، دقایق نیامدنت را  کشدارتر میکند

نمی آیی

و پارچه ها ،تا ابد، سوزن زده میشوند

 

                                                                                       (ماریا روزالینی)

عصا( از کتاب  تابوت)

Go to fullsize image

من ترا خواهم ربود

در ایستگاه قطار کسی منتظر من نیست

من سخت پیر شده ام

من ترا خواهم ربود

عصای مسافر بغلی،من تورا خواهم ربود

وبا تو  تا انتهای دنیا

خواهم رفت

(شارلوت  برنفورد)

 

 

رویاهایم در باد

همه آرامش زمین

با خواب های من

آشفته میشود

نوشته هایم در باد   میرقصند

صدای سمفونیه بالانت

خوابم را می آزارد

من به خودم

دروغ گفتم

که با تو هم بستر نشدم

من به خودم

دروغ گفتم

که لبانت را نبوسیده ام

و تنت را لمس نکرده ام

من همه ی اینها را

هر شب در خواب هایم دیده ام

و این بار که تو را ببینم

خوابم را تعبیر میکنم

                                                                         (جان ویلیس)

 

 

برای قبایل قتل عام شده

 

ژنرالهای متمدن

مردم قبیله های وحشی آمازون را

                                            قتل عام کردند

محافظان محیط زیست

 درخت های سر به فلک کشیده ی

آمازون را

                                           قتل عام کردند

سیاست مداران شیک پوش

روزنامه های مخالف را

                                        قتل عام کردند

پولدار های برازیلیا

کارتون خواب های  خیابان نوسالت را

                                       قتل عام کردند

آقایان       خانم ها

 بیایید و فکر مرا

                                  قتل عام کنید

من میخواهم

با آمازون هم قبیله شوم

                                                                          (آلبرتو گنزالس رومانیو)

(برازیلیا:پایتخت کشور برزیل)

 

                                       

من و شبهای مه آلود

شبهای خوب لنینگراد

شبهای خوب با تو بودن

دست در دست هم    میرقصیدیم

ماه نیمه ی دیگرش را به ما

نشان نمیداد

من نیمه ی عریان ترا میدیدم

تو نیمه ی پنهان مرا    نه

آنا

من مثل درختی در مه غلیظ

در عریانی تو

محو میشوم

                                                                 (نیکلا مالینکوف)

 

شعر آوانگارد لهستان

 

تاریخ می ایستد وقتی تو لخت می شوی

بر روی مخمل آبی چشم هایت

بوی خو ن و الکل

بوی تخت خواب های دو نفره

کلاغی روی تیر چراغ برق

                                قار قار ...

تاریخ می ایستد

تو لخت می شوی

و من کنار خیابان می میر...

                                       (آندرو چورنسکی)

شعری ترکی بر گرفته از کتاب( آنسوی ملل)

به سلطان احمد بگویید

ایا سوفیا  مال من است

نمی هراسم و باز میگویم

                                 به آتا بگویید

توپ کاپی هم از آن  من است

همه استانبول مال من است

همه ترکیه مال من است

همه دنیا مال من است

                                زیرا که

                                            لبانت بر لبان من است

                                                                             (احمد بایرام اوغلو)

(ایا سوفیا:مسجد بزرگ و تاریخی استانبول)

(توپ کاپی:مجموعه کاخ های پادشاهان ترک)