بر گرفته شده از روزنامه ی نیویورک تایمز (آوریل۱۹۹۷)
توماس لارسن در آگوست ۱۹۲۶ در خانواده ای کاتولیک در روستای کوچکی به نام سارنت در نزدیکی شهر فالون مرکز ایالت کوپاربرگ ،در کشور سوئد به دنیا آمد
توماس ششمین فرزند و تنها پسر خانواده وپدرش کشاورز و از اهالی پومر بود
زندگیشان به سختی میگذشت که پدرش در اثر ذات الریه جان باخت و توماس را که در آن زمان دوازده سال بیشتر نداشت با خانواده اش تنها گذاشت.
اینگمار لارسن در خاطراتش اینگونه نوشته است:((روزی که پدرم را در کنار رودخانه ی سالانته به خاک سپردیم برف میبارید و آنجا بود که اولین زمزمه های شعر به ذهنم رسید)).
در بعضی از اشعار لارسن این رودخانه برجستگی خاصی دارد و همیشه به نماد فقدان تبدیل شده است.
در این زمان طاقت فرسا لارسن تصمیم گرفت در کنار کار و سر پرستی خانواده به درسهایش نیز بپردازد.
در هجده سالگی توانست در رشته ی جامعه شناسی در دانشگاه ملی استکهلم پذیرفته شود.لارسن در خاطراتش اینگونه نوشته است((وقتی به مادرم گفتم قصد رفتن به دانشگاه را ندارم،تا چند روز با من حرف نمیزد،یک روز وقتی دور میز صبحانه نشسته بودیم،مادرم با همان متانت همیشگی رو به من کرد و گفت:آینه ی تو و خواهرانت در گرو رفتن تو به دانشگاه است، وقتی فهمیدم که مادرم برای این کار تنها اسبمان را فروخته است،به شدت متاثر شدم و تصمیم گرفتم هر چه زودتر مرد بزرگی شوم)).
در تمام مدتی که لارسن درس میخواند مخارج خانه را از طریق کار در یک صحافی کتاب تامین میکردو اکثر کتابهای شعرای بزرگ جهان را که برای صحافی میآوردند مطالعه میکرد.از آنجایی که خودش نیز دستی به قلم داشت تصمیم گرفت شعر هایش را در پاورقی مجله های ادبی چاپ کند.
اولین بار شعر (پدرم در رودخانه ی سالانته آرمیده است)با نام مستعار اینگمار لارسن به چاپ رسید.
بعد از اتمام دانشگاه لارسن مجبور شد استکهلم رابرای کار در یک مدرسه در روستای پرنتن ترک کند.در همان سال بود که مادرش در اثر سکته ی قلبی بدرود حیات گفت ولارسن مجبور شد آخرین خواهرش را نزد خود ببرد.
دو سال بعد لارسن با یکی از معلمین مدرسه به نام ماریا سنتیبلتون ازدواج کرد و در همین سال اولین مجموعه ی اشعارش با نام(دریا متلاطم شد)با استقبال چشمگیری روبرو شد.در سال ۱۹۵۲ و در سن ۲۶ سالگی توانست جایزه ی انجمن شعر جوان سوئد را از آن خود کند
در سال ۱۹۵۷ به خاطر کتاب (آنسوی دیوار چه کسی است)برنده ی قلم زرین مجله ی ادبی پوام تایمز شد.سه مجموعه ی شعربعدیش بانامهای(سالانته برقص ـ۱۹۶۱ )و (دیوانه میخواند ـ۱۹۶۳)وچشمهای بسته ی ماریاـ۱۹۶۴)توفیق چندانی کسب نکرد و با استقبال روبرو نشد.
در سال ۱۹۶۶ ماریا در اثر سانحه ی رانندگی در گذشت و لارسن را با دو فرزنش تنها گذاشت ، بعد از این حادثه لارسن بر اثر افسردگی شدید در آسایشگاه روانی بستری شدو تا ۱۰ سال هیچ مجموعه ای به چاپ نرساند و در مجامع ادبی لقب شاعر خاموش گرفت.
در سال ۱۹۷۶مجموعه شعر (در آسایشگاه خبری نیست) را به چاپ رساندو مفتخر به دریافت جایزه ی خرس نقره ای دز سوئد شد.در همین سال عاشق جسیکا بالدن شدکه در کافه مونترال پاتق همیشگی لارسن کار میکرد .لارسن در خاطراتش نوشته است((جسیکا مرا همیشه یاد مادرم میاندازد،با الهام از او بود که توانستم کتاب (من،جسیکا،مادرم) را بنویسم))
در سال ۱۹۸۰(من، جسیکا،مادرم)منتشر شد۷
در سال۱۹۸۵توماس لارسن ملقب به اینگمار لارسن در بیمارستان مرکزی شهر استکهلم در اثر سرطان کبد دیده از جهان فرو بست و طبق وصیتش او را در کنار پدرش در کنار رودخانه ی سالانته به خاک سپردند.
از مجموعه ی (( آسایشگاه خبری نیست))
هر روز عصر
پرستارباریک اندام
با دو قرص آبی و سفید
به دیدارم میآید
دیروز فرانک بیمار تخت بغلی دیگر از خواب بیدار نشد
سوزان در اطاق شماره ی ۲۳ فریاد میزند
پرستار پرستار
....
مونیکا موهای نداشته اش را شانه میکشد
آلبرت همیشه با صندلی حرف میزند
به هر حال پدر مقدس
به ملاقاتمان نیا
در آسایشگاه خبری نیست